زندگینامه

 
 

بسم الله الرحمن الرحيم

نام :بهمن         نام خانوادگي:قره‌گزلي        نام پدر:اسماعيل       كدشناسايي:1593122       شماره‌پرونده:23748/61


تاریخ تولد:02/10/1344

محل تولد:روستای نصیر آباد شهریار

وضعیت تاهل:مجرد

میزان تحصیلات:دوم راهنمایی

شغل :کشاورز

محل شهادت: پاسگاه زید

تاریخ شهادت:05/07/1361

مزار شهید:مفقود الاثر


با درود فراوان به حضور حضرت مهدي (عج)و نائب بر حقش حضرت امام خميني و با سلام به روان تمامي شهدا انقلاب اسلامي و تمامي رزمندگان اسلام لب كه به سخن مي گشايم .

شرح مختصري از زندگي شهيد بهمن قره‌گزلي :

شهيد بهمن قره گزلي در دي ماه سال 1344 در روستاي دور افتاده به نام (نصير آباد) و در خانه محقري پا به عرصه وجود گذاشت و پس از طي دوران طفوليت براي شروع و كسب تحصيل در روستايي كه واقع در3كيلومتري نصيرآباد بود ثبت نام نمود و دوران ابتدايي را در دبستان شهيد حسين رضايي سپري نمود و پس از طي دوران ابتدايي براي ادامه تحصيل در مدرسه راهنمايي نيمه شعبان واقع در مسلم آباد ثبت نام نمود و تقريباْ در همين ايام بود كه او حدود سيزده سال داشت و در بحبوحه انقلاب اسلامي بود كه او سال دوم راهنمايي را پشت سر مي گذارد  در همان اوان معرفت خويش نسبت به انقلاب با همان افكار نوجوانانه اش انقلاب رهبر و مكتب را درك نمود و ديگر از همان روزها بود كه او فعاليت هاي اسلامي خود را آغاز نمود آري ديگر او بدان صورت توجه اي به درس نداشت و تمام فكر و وقت خود را وقف خدمت به انقلاب نموده بود تا اين كه انقلاب به پيروزي رسيد و پس از چندي كه از وقوع انقلاب گذشت در روستاي دهشاد بالا بسيج مردمي تشكيل شد و او كه منتظر چنين موقعيتي بود به فوريت نام خود را در زمره خادمان به اسلام در بسيج روستا ثبت نام كرد .و پس از چندي كه در بسيج خدمت نمود پدرم ايشان هم در بسيج ثبت نام نمودند و پس از اندي پدر به جبهه اعزام گشت و به مادرش چيزي گفته بود كه مادر به من اجازه بدهيد كه من هم به جبهه بروم و مادرش در جواب مي گويد صبر كن تا پدر از جبهه بيايد و سپس شما برو و سپس او رو به مادرش مي كند و مي گويد كه مادر شما قول مي دهيد كه هر وقت پدر از جبهه برگشت من به جبهه بروم و مادرش مي گويد آري و پس از يك ماه پدرم از جبهه بازگشت و بهمن خود را بر طبق قولي كه از مادر گرفته بود براي رفتن به جبهه آماده كرد و در سال دوم راهنمايي بود كه روزي به خانه آمد و كاغذي را به پدر داد و گفت پدر اين را امضاء نماييد وقتي پدر پرسيد اين براي چيست گفت براي اعزام به جبهه و پدر براي او امضاءنمود و بهمن چنان خوشحال شد كه من هرگز در تمامي لحظات زندگي او را چنان خوشحال نديده بودم و پس از طي 1 ماه دوره آموزشي در تاريخ 25/4/61 به جبهه اعزام گرديد .در جبهه جنوب در شمال پاسگاه زيد شروع به خدمت نمود.

و پدرش در مورد خداحافظي او چنين مي گويد:در تاريخ 21/4/61 بود كه من به تهران رفتم كه ببينم كه به جبهه اعزام شده اند يا نه و وقتي به آنجا رسيدم ديدم كه بهمن با تعدادي از رفقا در كنار هم ايستاده بودند كه آنها هم كه تعدادشان شش نفر بود از همين روستا بودند و پس از احوال پرسي پرسيدم كه چرا شما اعزام نشده ايد گفتند كه هنوز به ما كارت جنگي نداده اند سپس من گفتم كه من در اين جا خواهم ماند تا شما را در موقع رفتن به جبهه بدرقه نمايم و او گفت كه پدر من ديگر بيش از اين مزاحم شما نمي شوم چون به شما بسيار زحمت داده ام شما مي توانيد برويد سپس من از ايشان خداحافظي نمودم و او در موقع خداحافظي چنان رخسارش نوراني شده بود و آثار شهادت در چهره اش نمايان بود.آري او پس از اندك مدتي كه از رفتن او گذشت در تاريخ 7/5/61 بود كه از طرف سپاه به وسيله دايي ايشان خبر رسيد كه شهيد شده و به آرزوي خود رسيده است .ولي اين خبر توسط هم رزمهايش به اطلاع ما رسيد چون جنازه او هنوز بدست ما نرسيده است .و محل شهادت ايشان در جبهه جنوب در شمال پاسگاه زيد واقع در خاك عراق بود آري طبق گفته همرزمانش در شب حمله او يك پارچه شور و هيجان شده بود و چنان نوراني گشته و خوشحال بود كه حد و حساب نداشت و باز هم به گفته همرزمانش درزمان شروع حمله چنان با چابكي و چالاكي كه از عهده جثه او بعيد بود به جلو مي رفت كه باور كردنش مشگل بود.آري او تنها آرزويش جبهه رفتن شهادت بود كه اين مرتبه سعادت هم نائل آمد

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته